.

یکشنبه 1 بهمن 1396 12:00 ق.ظ

نویسنده : نقطهـ .
چیزی ک نگه می دارد، زنده مرا
نه نگاهِ وابسته ی مادرانه است.
نه ریختن های قلبِ تو، از فکری بد
نه درد است، نه ترس از تاریکی ها
نه پا گذاشتن به دنیای فرا زمینی ها
نه امید است، به آمدن روزی بهتر
نه افول است و حس لذت از غم
چیزی ک نگه می دارد، زنده مرا
روزمرگی های بی سرانجام است.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 1 بهمن 1396 12:07 ق.ظ

.

شنبه 30 دی 1396 11:58 ب.ظ

نویسنده : نقطهـ .
شاید تو خودت رو مقصر می دونی.
برا خیلی چیزا.
اما ای زیبای خفته ی غمگینِ من
تو قربانی شدی
و حتا حالا هم
و تقصیری نداری
تو قربانی اشتباهِ من شدی
و من حالا، قربانیِ اشتباهِ خودم شدم.
تو فقط یه وسیله ای
برای قربانی شدن من
برای تقاص گناهانم
برای ظلمی ک بهت کردم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 1 بهمن 1396 12:00 ق.ظ

.

شنبه 30 دی 1396 11:56 ب.ظ

نویسنده : نقطهـ .
عدالت آن تیغی ـست ک به حق می تواند
فرو رود توی رگ های بیهوده ی انسانی ک
مثلِ حیوانات توی تخت، توی جایی سرد
نشئت گرفته از چیز های لزج، قرمز رنگ .. مثلِ قلب
اما نمی رود.
زنده می ماند.
نفس می کشد.
چنین پست های مسخره ای می نویسد.
بعد مسواکش را می زند و می خوابد.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 30 دی 1396 11:57 ب.ظ

امروز

شنبه 18 شهریور 1396 10:23 ب.ظ

نویسنده : نقطهـ .
هیچ حسی نیست، بد.
هیچ حسی، نیست بد.
هیچ، حسی نیست بد.

توی روز های بدی نیستم. توی روز های عالی ای هستم. شرایط متفاوت شده. شرایط ُ متفاوت کردم.
کسی اینکارو برام نمی کرد خب. هیچوقت اینجوری نمی شه.
زندگی هنوز یه جریان تند و بی عاطفه ـس ک با خودش می برتت
اگه رها کنی خودتو هر جا ک بخواد می ری، می دونی ک.

خواستم بگم.
اگه این روزا این وبلاگ بسته ـست.
دلیلش این نیست ک فراموش کردمش.
یا منکرش می شم.
شاید یک روز دوباره به اینجا نیاز پیدا کنم.
من حافظه ی بدی دارم، ولی زیاد می نویسم.
من خواب هام رو می نویسم.
بیداری هام رو می نویسم.

من ازت متشکرم،
من ازت عذرخواهی می کنم.
چیزای خیلی بدی اینجا هست.
چیزایی ک دلم نمی خواس می خوندی.
مخاطب ضمایر تو این وبلاگ زیاد تغییر کرده.
من خودمو محکوم نمی کنم، شاید می کنم.
نمی دونم.

خواستم بگم.
ببخشید اگه به اینجا نیاز پیدا کردم.
من تمام تلاشمو برات می کنم.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 18 شهریور 1396 10:27 ب.ظ

.

شنبه 26 فروردین 1396 08:10 ب.ظ

نویسنده : نقطهـ .
برگشتی گفتی یه روز میای و خوشحالم می کنی
ازت می خوام فقط وقتی تصمیم بگیری ک بمیری
یه مرده بمونی
و از قبر در نیا

این وابستگی چیزی نیست ک براش خوشحال باشم
و متاسفم ک وجود داره

چقد بگا رفتی؟ خیلی؟
تو مدرسه چیکا کردی اخراجت کردن؟
کی اومد یه خط کشید روی رگ مچت؟

می خوام بگم
برا من هیچ اتفاقی نیفتاده
من دلم برات خیلی تنگ شده
هنوزم برام یه بحرانی، یه فکر دائما تکراری ای تو کله ی من

هر روز آرزو می کنم ای کاش بتونم از دستت راحت شم

بهت هیچ امیدی ندارم.
تو خودتو بگا دادی
تو خودتو خیلی بد بگا دادی

من فک نمی کنم اینکه به این وضع افتادی تقصیر من بوده
یا فثام
یا خونوادت
یا رفیقِ قدیمی ـت ک زیر خاکه
تو خودت، خودتو بگا دادی
چون فرمونو ول کردی





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 26 فروردین 1396 08:17 ب.ظ

.

شنبه 26 فروردین 1396 08:08 ب.ظ

نویسنده : نقطهـ .
ژوزف
سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 02:20 ب.ظ
بسه. باید قوی تر از این حرفا باشی. بسه.
"حالا، آرامش داری؟"
کی باید این سوالو جواب بده؟
اینجوری می خوای ادامه بدی تا یک سال دیگه؟ اینجوری راحتی؟

می بینی کسشراتو دختره ی احمق؟



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 1 اردیبهشت 1396 01:22 ب.ظ

بدبین به خوشبینی های تو

شنبه 26 فروردین 1396 07:55 ب.ظ

نویسنده : نقطهـ .
من آقای بدبین بودم، تو اون دختری بود ک می پرید تو جوی آب موقع بارون. یا از رو جدولا راه می رفت یا جلو هزارتا چشم غریبه یهو می رفت بالای درخت. من ساکت می شستم یه گوشه سیگار می کشیدم، قیافه م با پیرهن چارخونه از سنم کوچیک تر می زنه و می دونم چشمام از نظر بقیه چ شکلین، یه احساس ناراحتی دارن. انگار همیشه معذبم. من می شناختم خودمونو. من می دونستم آیندمونو. نمیگم منطقیم، یا باهوش یا با تجربه و این صحبت ها. فقط همیشه اون بدبینه بودم ک حق داشت. تو پست قبل نظر دادی گفتی واقعیت رو نمی بینی و سرت میاد. خانوم خوش بین، اوضاع چطور پیش رفته تا الان؟ اون واقعیت بدی ک فک می کردم توی گوشه ی تاریکِ زمان فقط به انتظار نشسته بود .. نمیشه جلوی زمان رو گرفت، نمی شه جلوی افتادن اون اتفاقِ بد رو گرفت. من حق داشتم، هان؟ من یه آدم بدبین هستم، تصمیم گرفته بودم از توی سایه راه برم. من توی دریای موج دار شنا نمی کنم. اما تو دست منو گرفتی آوردی بیرون از این خطِ صاف، هیجان دادی و خطر کردیم و خوش گذشت خیلی. می دونی، اما زمان به هر حال، منتظر بود برامون. و کاریش نمی شد کرد. و من حق داشتم، چون از آینده خبر دارم. وابسته م کردی، و حالا تنهای تنها، توی شب های بی ماه، می خورم تلو توی خواب، وقتی گذشته از سرم آب .. و به کسشرام ادامه خواهم داد.

من یه آدم بدبین نیستم،
این واقعیته ک اینقدر بده.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 26 فروردین 1396 08:23 ب.ظ

.

شنبه 13 شهریور 1395 08:31 ب.ظ

نویسنده : نقطهـ .
من یا پیشگوئم؟ یا یه آدم باهوش؟
و شاید هیچکدوم
فقط یه بدبین ک کاملن حق داره.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 13 شهریور 1395 08:32 ب.ظ

.

سه شنبه 2 شهریور 1395 10:13 ب.ظ

نویسنده : نقطهـ .
ای کاش باز کنی وبلاگتو


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

.

شنبه 30 مرداد 1395 07:49 ب.ظ

نویسنده : نقطهـ .
مثل سفیروث شدم.
اونجایی ک کلود استرایف با شمشیرش هفت هشت ده تا ضربه بهش می زنه.
بعد بال و پر ها دور و بر سفیروثو می گیرن و لحظه آخر کلود بر می گرده بهش می گه
تو خاطرات خودت زندانی شو، و سفیروث می گه من فقط یه خاطره نمی مونم.
شاید قبلن ها کلود بودم، ولی الان تبدیل به سفیروث شدم.
تو گذشته ی خودم زندگی می کنم.
مدت هاست ک اینکارو می کنم.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 30 مرداد 1395 07:54 ب.ظ

.

چهارشنبه 27 مرداد 1395 10:45 ب.ظ

نویسنده : نقطهـ .
خیلی بده ک برا خیال پردازی هم منطق داشته باشیم.
من نمی تونم رانندگی کنم چون گواهی نامه ندارم
کی گفته نمی تونم ماشین داشته باشم ولی؟
نیاز ندارم برم جایی
فقط می خوام توش سیگار بکشم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 مرداد 1395 10:46 ب.ظ

.

چهارشنبه 27 مرداد 1395 10:43 ب.ظ

نویسنده : نقطهـ .
من نمی خوام گاهی اوقات برم بیرون شهر
از منظره ها عکس بگیرم
من می خوام همونجا زندگی کنم



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 مرداد 1395 10:44 ب.ظ

.

پنجشنبه 21 مرداد 1395 06:25 ب.ظ

نویسنده : نقطهـ .
یاداور تنهایی هایت باشد.
و گریه بیندازد تو را.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 مرداد 1395 06:26 ب.ظ

.

سه شنبه 19 مرداد 1395 06:53 ب.ظ

نویسنده : نقطهـ .
دچار کمبود تراژدی شدم.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

.

جمعه 15 مرداد 1395 10:39 ق.ظ

نویسنده : نقطهـ .
حسین
سرنوشت همیشه دوباره تکرار می شه
میره دانشگا، جایی ک می خواستن براش
و یه پسر، ک مث من ازش نریخته اونجا
و خاطراتش، چیزی ک از تو یادش میاد
می دونی، بهت فکر می کنه و می گه
بزرگترین اشتباه زندگی من بود.

حتا بیتا خانوم معمار هم از ذهن پاک نشده هنوز.
چ برسه تو. 
و من بی رحم بودم.
من بودم ک بی رحم بودم.
من بودم ک تصمیمای سختو می گرفتم.
من بودم ک سرد شدم.


Shining Flower: فک کنم
Shining Flower: فقط وقتی می تونم با خیال راحت ببینمت
Shining Flower: که اصلا برام مهم نباشی :دی
Shining Flower: و فک نمی کنم همچین حسی هیچوقت پیدا کنم

کردی یا نه؟
بد گمانی های من به دنیا
اونقد هم بی پایه و اساس نیست
هست؟ :)




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 15 مرداد 1395 12:33 ب.ظ



تعداد کل صفحات : 6 1 2 3 4 5 6